وبلاگم.. تاج سرم!
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی: گیرودار ذهنی ، روزنوشت

گاهی برای یافتن علت خیلی از مباحث باید به تاریخچه تعییراتی که در شرایط و اوضاع زندگی خود داده ایم فکر کنیم تا بتوانیم خود را دوباره ترمیم کنیم.
به شخصه وقتی به این فکر می کنم  که چرا نوشتن در این بلاگ که شاید زمانی قشنگ ترین و دلخواه ترین کارهایم بود و از مالکیتش حس غرور می کردم و یک دارایی با ارزش می دانستمش.. چقدر برایم سخت شده اس؟. نه تنها نوشتن.. بلکه فکر کردن و بدیع اندیشیدن نیز سخت شده است.
همیشه یکی از چیزهایی که برایم اهمیت داشت این بود که در جهانی که پر از بارش اطلاعات از هر نوع است و ذهن پر است از ورودی هایی که به صورت خواسته یا ناخواسته وارد ذهن می شود... خروجی ذهنی اهمیت بسیار دارد تا بتوان درونیات خویشتن را منظم کرد و شخصیتی مستحکم و نظام فکری پایدارتری را پایه گذاری کرد.
انچه شاید در این شش ماهی که من تنوشته ام و کلا خروجی ذهنی ام به حداقل رسانده شده است اتفاق افتاده است را دو عامل در نظر می گیرم:
نمی توانم انکار کنم که دقدقه هایم در این مدت بسیار بوده است و دقدقه هایم نیز در استرس و فشار استحاله ای مابین امید و ناامیدی بوده است... مطمئنا، این عامل مهمی در درگیری های ذهنی ام بوده است که فکر کردن در زمینه های دیگر را برایم سخت کرده است... ولی خوب.. از انجا که زیبا ترین نوشته هایم متعلق به زمان هایی بوده است که در سخت ترین شرایط بوده ام.. شاید دلیل قابل پذیرشی نیست.
عامل دیگر و عامل اصلی پدیده ای است به نام فیس بوک یا به طور کل شبکه های اجتماعی.
وقتی می توانی از عمیق ترین جملات با یک لایک ساده بگذری .. هیچ جمله ای تاثیر گذار نخواهد بود.

وقتی می توانی از شر فکر های که نیاز به گفتن دارند با یک تغییر استاتوس ساده رها شد...هیچ وقت افکار آن قدر جمع نمی شود که بتواند در قالب یک پست وبلاگی در بیاید. 

وقتی بارش و حجم اطلاعات ورودی انقدر زیاد می شود که همچون تگرگی بر شکوفه های اندیشه ات می خورد و هر تفکری با یک ورودی جدید خنثی می شود.
وقتی وقتت و نگاهت به کنجکاوی های ساده این محیط گردشگرانه ی تفریح گرانه درگیر می شود ..  وقتی جایگاه درون گرایی ها و برون گرایی هایت دچار چالش می شود...  این گونه می شود که ناخود آگاه  شامل این قانون اجتماعی می شوی که " هر چه عمومی تر... معمولی تر و سبک انگارانه تر... کم عمق تر".... نمی دانم دهکده ی جهانی دارد کوچک می شود یا جمعیت این دهکده آنقدر زیاد شده که ما که تحمل این آپارنمان نشینی ی اجاره ای فیس بوکی را نداریم!

 پینوشت:

نمی شه از مزیت های دنیای فیس بوکی هم گذشت... امکانات مدیا و خیلی چیزهای دیگه... با این حال حتی اگر نسل وبلاگ ها دچار رکود شده باشه...  این وبلاگ شامل سیر و تحول و تاریخ تفکرات منه... پس من ادامش میدم ... چندین ساعت وقت گذاشتن واسه نوشتن چنین پستی ارزشش واسم خیلی بیشتر از وقت گذاشتن در محیطیه که تمام توجهت به دیگران است و هیچ چیز برای دل آدم نیست.

لینک نوشت: 

0.چرا وبلاگ نمی نویسیم؟!

1.در آستانه آغاز دهمین سال فعالیت وبلاگستان فارسی: ۱۰ دلیل برای رکود وبلاگستان

2.به مناسبت روز وبلاگستان فارسی: دوره‌های وبلاگستان فارسی 

3.به مناسبت روز بلاگستان فارسی: نقب نوستالژیک به گذشته 

4.تغییر فرم تولید محتوا به بازنشر محتوا


 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
پراکنده ها...
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳  کلمات کلیدی: دلنوشته ، گیرودار ذهنی ، خدا ، آدمیزاد

 

افکارم همچون ریزش برفی آرام گاه گاه می بارد... ولی آنقدر ها نیست که روی هم جمع شود  بنشیند ... انباشته شود و ذهنم را یک دست کند.... در همان ابتدای امر آب می شود و من تنها دلخوشی هم همین شده که گاهی برف بی بارد.


آینده نگری هایمان شده  در همین حد  که جلوی پاهایمان را ببینیم... نکند که زمین بخوریم.... چشمانمان و میدان دیدمان به نزدیک و حول و اطرافمان محدود شده است... فرصت سر بالا اوردن نیست که ببینیم به کدام سو میرویم و به کدام سو می خواهیم برویم... فقط در حال رفتنیم... 

راه هموار نیست...؟

چشم هایمان ضعیف شده است...؟

منشمان کوته شده؟...

نمیدانم


حواسمان به رعایت فاصله ها و حقوق همه افراد عبوری هست ... جز حضور همراهانی همیشگی که همواره در کنارمان هستند....  


خدا  خیلی بچه گونه قهر می کنه .... قهر می کنه ولی همیشه داره زیر چشمی نگاه می کنه که ما داریم چی کار می کنیم... تصمیم نداریم آشتی کنیم؟!


دیگر نه وجدانم آنقدر بیدار است که عذاب وجدان بگیرم...  نه آنقدر اعتقاداتی برایم مانده است که احساس گناه کنم... تنها چیزی که مانده است حسی ست مبنی بر مغلوب شدن... در مقابل چه چیز را نمیدانم .... شاید بهترین و راحت ترین واژه 'شیطان' باشد. و به خدا پناه بردن در نهایت سادگی چقدر سخت است

 


 
تولدی بی تو
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: دوستان ، مسیر عمر ، نوروز ، سادگی

روز هــــــــای خسته ی اسفنـــــــد
از پی هم می دونـــــد
و مـــــــن، در حساب ُ کتاب امسال
باز تــــو را کم آورده ام


 
تحمل خویشتن
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: دلنوشته ، گیرودار ذهنی ، آرامش ، سادگی

باور کن اگر روح ، فکر ، سخن ، احساسات و حتی استعداد های آدمی هرس نشوند.... هیچ وقت به بار نمی نمینشینند....درد من هم از همان زمانی آغاز شد که حرف های شور دلم بر پیکره روحم شاخه کرد و به تغذیه نشست...

از همان وقتی که افکار و احساساتم در اعماق چاه خویشتن جا ماند و کسی نبود که دَلوی پایین بیندازد و آبی بردارد تا آبی سرشارتر در چاه وجودم جاری شود... کم کم لجن گرفت ... کم کم خشک شد ... و کجا توان عمیق اندیشیدن... تا دوباره به آب رسیدن

 درد من از همان موقع آغاز شد که "تحمل خویشتن"م کاهش یافت... "خویشتن" تحمل می خواهد ...  می گویی نه؟...امتحان کن.... تنها بودن هایمان با خویشتنمان بیشتر از چندین دقیقه به طول نمی انجامد... دوباره نا خودآگاه همان بساط کامپیوتر است و چک میل های الکی و  وبگردی و تلویزیون و تلفن و هزار تا چیز دیگه که بتونی نگاهت رو از چشمان حضور خویشتنت به سمت و سوی دیگر بیندازی... کجاست اون خلوت های دل انگیز... کجاست اون کتاب خواندن ها... کجاست فکر کردن ها...

همان که تحمل خویشتنمان کم شد... جسارت قرار گیری در برابر خدا نیز کم شد ... و همین طور همه چیز کم شد... گسترش روحمان ... فکرمان... دلمان و از همه عزیزتر سادگیمان ...

 


 
خرت و پرت افکار
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: گیرودار ذهنی ، آدمیزاد ، دلنوشته

فکر هایی هستند ارزشمند که اگر برایشان وقت گذاشته نشوند و درست بر روی آنها وقت صرف نکردد و مدام در گوشه ای از ذهن جمعشان کنی که فعلا در دست و پای سلول های خاکستری ات نباشند... کم کم همچون شیئی زائد در کنار انباری، تنها جا اشغال می کنند... نه به درد می خورند و نه آنکه می توان دورشان انداخت و از دستشان راحت شد... کم کم باید خودش به مرور زمان یا جذب شوند و یا دفع.

 

پینوشت: کلی فکر مونده واسه فکر کردن ... کو وقت... کو دل و دماغ ... کو مغز!


 
یه جای دور
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: دلنوشته ، سادگی ، خدا ، پسرفت

 یه جایی آدم حس می کنه که داره از خدا دور میشه...

 یه جایی آدم دور شدن خودش را درک میکنه...

 یه جایی آدم می فهمه که چقدر دور شده...

 

کم کم یه جایی اصلا نمی فهمه که دور شده....

یه جایی اصلا خیلی از حس های خوب دیگه یادش نمیاد که چنین چیزی وجود داشته...

 


 
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بره
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥  کلمات کلیدی: دلنوشته ، سادگی ، خدا ، امام حسین



خدایا: دلم گرفته

خدا با من آشتی میکنی؟ خدا جون میدونم بنده خوبی نبودم . نیستم خدا دیگه خودم هم نمیتونم برای خودم کاری انجام بدم فقط کار خودته . خدای خوبم با من قهر کردی؟ مگه میشه تو با بندت قهر کنی میدونم اشتباه کردم خوب تو ببخش . خودت یه نظری کن میدونی که چقدر دوست دارم آدم بشم اگه تو هم ولم کنی که دیگه کسی رو ندارم الان یه کوچولو نگام کن ببین چقدر تنهام !!! ببین اگه دستمو نگیری فنا میشم اگه تو هم منو فراموش کنی دیگه پیش کی برم؟ من که جز تو کسی رو ندارم . همه کسم تویی . خدا جون منم دل دارم ببین گرفته!! خودت نظری کن خدای مهربونم تو گفتی هیچی به اندازه اشک چشم بنده گناهکار و پشیمونم برام ارزش نداره خدایا به همین اشکهام قسمت میدم کمکم کنی و پر رویی_ منو ببخشی......منو ببخش که اینجوری باهات حرف میزنم به خودت قسم قصد جسارت ندارم تو خودت با مهربونیات منو پررو کردی خدایا تنهام نذار و دستم رو بگیر.... خدایا منو حتی برای یه لحظه رها نکن .

منبع : فیس بوک

پینوشت: یه عاشورای دیگه هم گذشت...

پنوشت: ماچه همه از خدا انتظار داریم...در حالیکه باید ببینیم خودمونم انتظارات خدا رو بر آورده کردیم یا نه...وقتی از بنده های خدا خسته میشیم تازه یاد خدا میکنیم...

 


 
حسرت و آرزو
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢  کلمات کلیدی: تعریف روابط ، گیرودار ذهنی ، مسیر عمر

راستش را بخواهی این گونه شده است که می گویم اگر چند سال پیش دید و فکر الانم را ذاشتم چه می کردم و از طرف دیگر به این فکر می کنم که اگر منابع چند سال پیش خود را مانند وقت ،‌ آزادی فکر ، پشتکار و حتی موهای چند سال پیشم را داشتم چه قدر حوب می شد...

 


قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.


نگران آینده نباشید.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.


مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!


عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و ، سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.


نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید. صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.


اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده..


دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.


در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.


به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.


سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT


 
 
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳  کلمات کلیدی: تعریف روابط ، اقتدار ، سادگی

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند
            
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

 آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند

 آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند


 
استرس
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢  کلمات کلیدی: گیرودار ذهنی ، روزنوشت

تنها چیزی که مکرر به ذهنم می کوبد این است که خیلی از دانشجو ها واسه پروژه ی پایانی‌ یه تحقیقی ترجمه ای چیزی می گیرند زود تمامش می کنن می رن دنبال کارشون... حرف پدرم که میگه یه چیز عجیب غریب برندار که توش بمونی هر کار همه می‌کنن تو هم بکن.... سوال تکراری که مسلسل بار شلیک می کند بر ذهنم که آیا می‌ شود یا نه ؟ 

و آنفدر ذهنم را فشار میدهد که در تاریکی‌ نیمه شبی اتاقم با چراغ قوه ی تک ال ای دی‌که از فروشنده ی دوره گرد خریدم به این این خلوت وبلاگانه ام پناه آورده ام تا شاید آرام تر چشم بر هم بگذارم... بنویسم  که یادم باشد در این لحظه ی گنگ که نمی دانم  در نهایت این کار نتیجه می‌رسم یا نه ، چه احساسی داشته ام... و اگر موفق شدم به خود ببالم که  به تمام این احساسات منفی توانستم غلبه کنم .... اگر همین ابتدا جا زدم بدانم که چرا جا زدم و اگر موفق نشدم تجربه ای باشد که  دیگر کارهای متفاوت انجام ندهم و دیگر تلاش نکنم که احساسات منفی را با رنگ کردن زیباتر سازم.

یعنی می خواستم پروژه ی کارشناسی ام خاص باشد... پروژه ی ساخت باشد ... با یه استاد با سواد و اهل فن باشه... رفتم گفتم من یه همچین دستگاهی توی ذهنمه می خوام بسازم... استاد هم بدون تامل گفت من واسه یه کاری نیاز دارم کار شما رو ، ولی اینجوری‌باشه ... هزینه اش رو هم تامین می کنم...

حال ما مانده ایم با مبحثی که هیچ کس در ایران نیست یا من نمی شناسم  که کار کرده باشد در زمینه اش که بتوان حداقل با  او مشورت کرد...تلرانس کار درحداکثر ۵ صدم میلیمتر است و  ٣ تا ۴ ملیون تومان امکانات اولیه نیاد داره تا تازه بشه گفت کار به طور حتم امکان پذیر هست یا نه... این یعنی چی ... نمی دونم .... گاو زاییده ، خاک بر سر... یا هر چیز دیگه

راستش اگر انچام شود یک جهش بزرگ است... ولی جهش از یک گودال عمیق ... اگر پرشمان نرسد... از سقوط می ترسم...

راستش می ترسم سزای خیلی از بدی هایم را در شکست در راه رسیدن به یک موفقیت پر طمع بخواهم پس دهم...

شاید هم خدا شرایط سخت می خواهد برایم... برای آنکه مرا از دوردست ها ببیند که دوباره به او نزدیک تر می‌ شوم...

همیشه به خودم می گویم این وبلاگ متعلق به من است و این اجازه را به خودم نمی دهنم  که توجه به نظری که ممکن است خوانندگان در هنگام خواندن متن در ذهنشان تداعی شود ،باعث خود سانسوری شود...

راستش نمی گویم حا زدن هم بده ها... یادمه دوم دبیرستان که بودم و گاهی یه سفارشاتی واسه سایت سازی و اینها می گرفتم... یه پروژه ای پیشنهاد شد که خیلی معظم بود... چند روز همین احساس ها رو داشتم و بعد زنگ زدم گفتم من نمی رسم وقت ندارم و انگار یک وزنه سنگین رو از شونه هام بر داشتم... در طول این چند سال پروژه های سایتی چنین و چند برابر اون پروژه رت انجام دادم ولی اون موقع زود بود...

یه تجربه دیگه هم دارم  مربوط همون زمان دوم سوم دبیرستان... یه شرکتی بود واسه یه پروژه ی بزرگ( از این دانشگاه های مجازی (فکر کن 7 سال پیش) کلی این دانشجو ها و کسایی که یکم کار بلد بودن رو می خواست ازشون استفاده کنه تا این برنامه رو بنویسه... منم واسه اون مصاحبه مانندی که بود رفتم... من یه چیزهایی بلد بودم ولی نه دقیقا اون چیزی که اونا می خواستن. من asp بلد بودم و کارکرده بودم ولی تازه asp.net ورژن یک اومده بود و اونا اینو می خواستم... منم گفتم 20 روز یه من وقت بدید یآد می گیرم... گفتد باشه ولی 20 روز دیگه برنامه ی یک فروشگاه الکترونیکی رو بنویس و بیار تا ما کارتو بسنجیم ... 15 روز کلنجار رفتم با خودم، شب نخوابیدم، ناخونامو می خوردم این اواخر دیگه... و کار پیش نمی رفت... بعد از چند روز از خونه اومدم بیرون، پارک کنار رودخونه...و تصمیم گرفتم که توی چند روز باقیمانده حتما تمامش کنم و به یک جایی برسونم ... همه ی چیزهایی که تا اون روز نوشته بودم و پاک کردم و از اول شروع کردم... از صفر .... خودم هنوز باورم نمیشه که  برنامه ی به این کاملی تونستم  بنویسم... بماند که اون شرکته قراردادشو انگار فسخ کرد ولی من کلی چیز یاد گرفتم که بعدا کلی ازش استفاده کرذم...

یه تجربه ی دیگه هم دارم! می ترسم این پروژه ی کارشناسی هم مثل اون تجربه بشه... قفل بشه و کشدار و به حدی برسه که دلم بخواد همه چیز رو ول کنم برم سر زندگیم... این حالت دیگه وزنه ی سنگین نیست که رو شونه ها باشه  و سگینی کنه... بلکه مثل زنجیری میمونه که به پاهات بسته شده و نمی ذاره حرکت کنی و تو رو نمی ذاره به اون سمتی که می خوای حرکت کنی .... منظور از این تحربه به هم این پروژه ی برنامه نویسی سایت دانشگاه که الان حدود یک سال و نیمه دارم بهش ور میرم و تمام نمیشه و انگار نمی خواد تمام بشه...

 

شب بخیر


 
← صفحه بعد